۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

گمشده

خدایا صدایم را می شنوی؟

چرا هیچوقت طرفدار چیزی یا کسی نبوده ام؟

چرا هیچوقت علاقه مند انجام کاری نشده ام...!

که پیگیرش شوم، دنبال کنم، قلبم برای کم و زیادش بتپد، که برای باختش گریه کنم و برای برنده شدنش شیرینی بدهم، که روز را شب و شب را به انتظارش روز کنم...

یک خواننده ی خاص، یک تیم مورد علاقه، اصلا شاید یک موضوع جذاب و کتابخوانی، یا سریال بازی و گِیم نِت!

همه اش خوشی ها ی زود گذر. همه اش از روی اجبار.
چه دنیای کم رنگی..

چقدر زمان اضافی دارم و همه اش هدر می رود به بی حوصله گی، همه اش هدر می رود به نشستن یک گوشه و فکر روی فکر انباشتن..

همیشه به این فکر کرده ام که گمشده ای دارم و دردیست گران که نمیدانمش.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر