۱۳۹۴ دی ۱, سه‌شنبه

هوش طبیعی

اینکه پشتکار مهم است و مهم، امریست بِلا شک. اینکه با پشتکار می توان به خیلی چیزها (و نه همه چیز) رسید هم قابل تکریم. اصلا پشتکار یعنی لازم، یعنی ضروری...
اما هوش و استعداد بخشی ست که آن را به کفایت مطلوب می رساند. حال این کفایت چقدر مطلوب است!، به قدر هوشی که داری..
 خداوند عالم رحمت کند دکتر حسابی را، قبلا حکمم بر آن بود که پشتکار %99 درصد و استعداد %1؛ اما نه!
این درصد وابسته به خواستگاه، متغیر است. به علاوه، رابطه ی این دو نمایی ست؛ نه که خطی باشد و کوادراتیک و یا کیوبیک و...؛ نمایی ست!

صد البته هم که ذاتی ست، علی ای حال از خوردن جعفری و گردو و فندق و پرهیز از خوردن پنیر زیادی دریغ نکنید!

۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

Time dependant

- د آخه پسرجان، رُک و پوست کنده، میرم سر اصل مطلب: باید تجربه کنی تا بفهمی، هر چیزی رو، به نصیحت و حرف و حدیث و سخنرانی نیست.
-- آخه . . .
- همین که گفتم آخه بی آخه..
-- مگه ما چقدر زمان داریم، نمیشه که!
- بشنو و عمل کن.
-- عملی نیستن بعضیا، وابسته به شرایطه همیشه.
- من اینجوری میگم؛ انقدر داستان موسی و شبان خوندم و شنیدم، ولی چه فایده، سر بزنگاه وا دادم یا پَس زدم.
-- ولی من میگم آدما تو دوره های مختلف زندگیشون درک دیگه ای دارن از هر لحظه. میدونی چی میگم؟ یعنی دارن عوض میشن، فکرشون و رفتارشون و وابسته به اطراف و اطرافیان. هممون هم بعضی چیزا رو میدونیم. ولی همین بعضی چیزا تو اَدوار مختلف معنی های مختلفی داره برامون...
- فلسفیش نکن من حوصله م سر میره..!
-- باشه باشه فقط خواستم بگم همش به تجربه نیست. به فکر کردنه، یعنی حواست باشه به چیزی که داره تغییر میکنه، هیچوقت هم نتیجه گیری جنرال نکن.
- اخلاق نسبیه؟؟
-- فلسفیش نکن...
- من که قیدشو زدم
-- اینجوری عقب میمونیا!
- از چی؟
-- مهمه خوب باشیم. بیا سعیمونو بکنیم. دیگه نتیجه ش رو بسپار به قضاوت ملت...
-ای بابا، اونم که نم کشیده.... باشه.

۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

behavior

قبلا خوب تر بودم؛ اما حالا... گاهی در اینکه خوب باشم یا بد شک می کنم!

خوب بودن به اعتبار سادگی. بد بودن به اعتبار سیاست.

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

بودن


از پس پرده نگاهشان می کردم، تاتی تاتی تاتی ...
به سبک همیشگی، مادر دو دوست بچه را بالا گرفته بود، از همین اول او را پیروز میدان نشان می داد.
مادر کاملا خمیده شده بود؛ نه که پیر باشد، فقط به حکم عشق؛ تا فرزندش ببیند که معلم کیست، تا انگیزه بدهد که من هستم، اعتماد کن، برو، قدم بردار...
گاهی فرزندش را از زمین بلند می کرد تا ایستاده قامت خویش را عادت کند و گاه به پاشنه ی او نیرو می داد. همه ی مسیر 4 قدم بود، اما در دنیای کودک جاده ای بود بلند به طول زندگی و به وسعت تعلیم. اصلا شاید انتهایش را نمی دید آنقدر که می خواست روی پای خودش بایستد...
برادری بزرگتر و هیجان آشکار داستان.
می دوید و می پرید و دور می زند دایره ی زندگی برادر کوچکش را. دست می زد و تشویق می کرد، بیا بیا . . .
گاهی کمی دورتر می رفت که برادرش نگاه از زمین بردارد و ببیند، بفهمد شاید که چرا به زحمت افتاده، آخر دنیای او به برادرش نزدیک تر بود. گاهی هم کاسه ی صبرش لبریز می شد و آنقدر دور می شد که برادر کوچکتر برگردد به زمین و پاهایش. انگار که می خواست قدرت و برتریش را به رخ خودش بکِشد...
رهگذری رد می شود؛ فقط گوشه ی نگاهی به این شگفتی تکراری و ادامه ی مسیر که برسد به آنچه هنوز نرسیده!
اما من همچنان با کودک را می روم؛ با مادر یاد می دهم با برادر غوغا می کنم؛

خیابانِ دل ما امروز سرشار از شور زندگیست...

Swansea, UK

یک شهر ساحلی کوچک، خانه هایی با سقف شیروانی و کوتاه تر از دو طبقه. اینجا آفتاب کیمیاست. طبیعتی شگفت و رنگارنگ از گل ها و درختانی تنومند. اینجا سنجاب ها و کبوتران و مرغان دریایی با انسان مانوس اند. بگذار بگویم بیشترین مدل خانه ای که میبینی، خانه ی عنکبوت است از هر مدل که بگویی و تصور کنی؛ و باران های دانه ریز و شبنم روی برگ ها. البته باران که می بارد، حتما سری به بوته های درهم تنیده بزن، آنجا سبدهایی از مروارید خواهی دید، شبنم و سبدی تنیده شده از تار...
خانه ای گرفتم کلبه نشان به فاصله ی یک خیابان تا دریا. پنجره ی اتاق نشیمن رو به آفتاب است...

برای طبخ آرامش، دو صندلی لازم دارد و دیوان حافظ و یار و ساز و استکان های چای...

دنیا زدگی

از غم به شادی، از شادی به غم، گاهی هم بی میلی و گاه سرخوشی از هیچ، شاید هم کمی تفکر.
دم دمای غروب و تایم برگشتش از کار بود. کلید که انداخت پریدم و در را باز کردم. آخر در این خانه کمی سخت باز می شد، مثل خیلی از درهای زندگی که به زور پشتکار و همت سرکار باز می شوند.
در را که باز کردم، چهره ی همیشه خندان و آرام ش فروغ همیشگی را نداشت. چشم هایش را می دزدید از من؛ حتما می دانست که این دو زینت چهره، فاش گوی راز دل اند.
نشست که بند کفشش را باز کند. معمولا این گونه از کفهایش جدا نمی شد. آخر موهایش کم پُشت بود و در مجموع، نمای از بالا جلوه ی دلخواهش نبود. به هر حال نشست و کیف دستی اش را کنار پاشنه ی در گذاشت. همراهش شدم و نشستم.
-          چیزی شده؟
با صدایی خفه و لرزان گفت:
-          دوستم فوت شده
انگار که منتظر بود کسی از او بپرسد حالش را. بار سنگین دلش را سپرد به ابرهای آسمان چشمانش و ... لازم بود. باید می بارید...
شربتی از گلاب و نعنا و کمی عسل برایش درست کردم که کمی برگردد به دنیای بی خبری، راستش را بخواهی حال خوشی ست که دنیا را به پشیزی نشناسی و ارزش نگذاری...
ناخودآگاه لپ تابم را روشن کردم و مستقیم رفتم به فولدری که یک وجب خاک رویش جمع شده بود. برگشت خورده بودم به پنج سال پیش، خاطره ی از دست دادن یک دوست، یک همراه. از آن ها بود که می شد روی او حساب باز کرد.
تمام صفحه، عکس های او بود با من. انتخاب بعضی به تصادف و بعضی به تجدید خاطره. تغییر شالوده ی ذهن من مدیون رفتن اوست. کوله بار دلم همه غم بود اما حال خوبی داشتم. آرش می گفت بهترین حال را تو داری. راست می گفت. دنیا برایم ساده تر از ساده بود. بی ارزش و بدون دغدغه...
صدای هق هق خفه ای مرا از گذشته بیرون کشید. باید زمان بگذرد تا بدانی و بتوانی...
صبح همان روز به خنده و شوخی، مثل همیشه، جدا شدیم و زندگی جاری بود. زندگی همیشه جاری بوده و هست. چه تو باشی چه نباشی.

فقط یادت باشد، تا هستی موثری. ارزشها و باید و نباید هایت را گاه و بیگاه مرور کن.

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

وَلیو آف لایف

After a while passing through various circumstances, you don't care anymore about what is happening and the most important things for you turns to caring about your family, close friends and love.

۱۳۹۴ مهر ۲۷, دوشنبه

اسباب کشی

همیشه ی خدا برای آدم هایی معمول مثل من، اسباب کشی کار طاقت فرسایی بوده. می دانم؛ آدمی برای پیشرفت باید تغییر را به جان که نه ولی در حد نان بخرد.
از بلاگفا اسباب کشی کردم به اینجا به دلایلی که عیان است و چه حاجت به بیان است (بلاگفایی ها می دانند...)
اینگونه می نویسم:
به نام دوست
به زودی در این محل یک دلِ صدادار نصب می شود.