از پس پرده نگاهشان می کردم، تاتی تاتی تاتی ...
به سبک همیشگی، مادر دو دوست بچه را بالا گرفته
بود، از همین اول او را پیروز میدان نشان می داد.
مادر کاملا خمیده شده بود؛ نه که پیر باشد، فقط
به حکم عشق؛ تا فرزندش ببیند که معلم کیست، تا انگیزه بدهد که من هستم، اعتماد کن،
برو، قدم بردار...
گاهی فرزندش را از زمین بلند می کرد تا ایستاده
قامت خویش را عادت کند و گاه به پاشنه ی او نیرو می داد. همه ی مسیر 4 قدم بود،
اما در دنیای کودک جاده ای بود بلند به طول زندگی و به وسعت تعلیم. اصلا شاید
انتهایش را نمی دید آنقدر که می خواست روی پای خودش بایستد...
برادری بزرگتر و هیجان آشکار داستان.
می دوید و می پرید و دور می زند دایره ی زندگی
برادر کوچکش را. دست می زد و تشویق می کرد، بیا بیا . . .
گاهی کمی دورتر می رفت که برادرش نگاه از زمین
بردارد و ببیند، بفهمد شاید که چرا به زحمت افتاده، آخر دنیای او به برادرش نزدیک
تر بود. گاهی هم کاسه ی صبرش لبریز می شد و آنقدر دور می شد که برادر کوچکتر
برگردد به زمین و پاهایش. انگار که می خواست قدرت و برتریش را به رخ خودش بکِشد...
رهگذری رد می شود؛ فقط گوشه ی نگاهی به این
شگفتی تکراری و ادامه ی مسیر که برسد به آنچه هنوز نرسیده!
اما من همچنان با کودک را می روم؛ با مادر یاد
می دهم با برادر غوغا می کنم؛
خیابانِ دل ما امروز سرشار از شور زندگیست...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر