۱۳۹۶ آذر ۱۷, جمعه

برای همدلی

صبحونه و ماله کاری
آواز و بی قراری
دل به تو بسته ام من
بی تو نشسته ام من
میخوام که با تو باشم
تا وقتی زنده باشم
تویی حکیمِ دردام
تویی امیدِ فردام
ای همه آفتابم
ای شبِ ماه تابم
ای تو به من تنیده
از همگان رهیده
راز تویی فاش تویی چشمه ی آواز تویی
فربه و پَروار منم از نَفَست شاد منم
ساقی و پیمانه تویی ساغرِ مستانه منم
عاقلِ دیوانه منم هوش و عنانِ من تویی
گَر تو وفا کنی تویی
از تو جفا! منم منم
ای همه هستی و صفا
ای تو زِ من خوف و رجا
بی تو جهان تار بُوَد
نازل و افگار بُوَد
از همه من رمیده ام
با تو به جان رسیده ام


 پ.ن: سروده شد به تاریخ  دوم دسامبر 2017

۱۳۹۶ آبان ۲, سه‌شنبه

سوتفاهم

یکی از مهمترین معضلات ما ایرانیا اعتماد به نفس کاذبه. شب و روزمون رو داریم با این توهم سر میکنیم که ما درجه یکیم. تو خیلی چیزا، فرهنگ و تمدن، علوم فنی و اکتشافی و استدلالی و استفتاهی و استنتاجی و ... اونم در سطح منطقه (!!!). حتی جهانی.
نمونه هایی هست که میتونه اینو ثابت کنه و باید واقع بین بود نه بدبین. اما نمونه های خیلی زیادتری هست که میتونه ثابت کنه اینطوریام نیست که ما به خودمون میبالیم و گاهی تو هفت آسمون از همه سریعتر پرواز میکنیم. میتونه مارو با واقعیت روبرو کنه که ما کجای دنیا وایستادیم...
همین توهم خیلی خوب بودن باعث شده از ضعف های خودمون غافل بشیم و وقتی ضعفتو ندونی، یا بهتر بگم نخوای بدونی، همیشه ضعیف میمونی.
اینکه اکثرمون میخوایم بهترین باشیم خوبه. ولی اینکه اکثرمون گاهی از اینکه بهترین نیستیم رنج میبریم، دردِ بزرگیه!

Devil inside!

این آدمای به ظاهر میش و در باطن گرگ بدجور بهم استرس میدن!


۱۳۹۶ تیر ۹, جمعه

شناخت

روز به روز و سال و به سال که می گذرد بیشتر از بیش باور می کنم که انسان های اطرافت به میزانی که ارزش قائلند برایت، زمان می گذرانند پا به پایت

۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

دربند

گاهی وابستگی فراتر از زیاد می شود و آنقدر بالا و بالاتر می رود که می شود دلبستگی. دیگر ذهنت کاره ای نیست و تحلیل و تدبیرِ خواستن همه به فرمان دل در می آیند. که دیگر جدایی ناپذیر می شود و فراموش نآشدنی. می شود همان همیشه خواستنی.

و این لذتی است که درد دارد. سختی دارد. غمت را افزون می کند وقتی که نیست و یا به نبودنش می اندیشی. یک دوست خوب. یک بازی مفرح. یک عشق جاویدان. یک لباس خوش پوش. یک صدای دلنشین. یک طعم دلچسب و یا حتی یک لحظه ی شیرین...

۱۳۹۵ اسفند ۲۳, دوشنبه

همراه

بارها و بارها آن کلیپ را دیده ام و هنوز می بینم. گوینده و فضای کلیپ و آن میکروفون که نویز صدا را میگیرد و دو چندان می کند زیبایی صدایش را. و چقدر ساده گپ می زند با تو. درگیرش می شوی و او از ذهن تو سخن می گوید. دوست؟ دوستِ خوب؟ ...
سالهاست زنده ام و چند سالی ست زندگی میکنم. لازم ها را دیده ام و شنیده ام و خوانده ام و یاد گرفته ام و کافی نیست هنوز. 

دوست؛ پیدا کردنش سخت است و نگهداریش سخت ترین. انگار که فقط و فقط عسل است که فاسد نمی شود در این دنیا. شاید بتوان خلاصه اش کرد این بحث طویل را، شاید...   برای تو از زمانش خرج می کند دوستِ تو. زمان؛ با ارزش ترین حقیقت موجود. 

بوده و هست و خواهد بود در لحظه هایت، تلخ و شیرین، سرد و گرم، سخت و آسان. که اگر نباشد و نمی تواند که باشد، حس می کنی جای خالیش را، به عمق حضور. 

۱۳۹۵ بهمن ۲۹, جمعه

مختار

به تاریخ زمستان چند سال پیش، کتابی خواندم از دکتر شریعتی. آن زمانها زیاد می خواندم از این کتابها که مثلا پیدا کنم گمشده ی ذهن و زندگیم را، تو بگو: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شب و ملول تر شد!

اسم کتاب بود چهار جبر انسان!

حالا نزدیک به 10 سال از آن روز می گذرد و من هنوز اندر خم کوچه ای اولم. باید قبولشان کرد مثل خیلی ها و خیلی چیزها. نقطه ی تلاقی کم ندارند این اجبارهای تکراری و ابدی!

می خواهم حل کنم مسئله را و مثل معمول، حل می شوم در مسئله..

نشسته ام روی کاناپه ی همیشگی این روزهایم و به انتخاب های اجباریم می اندیشم برای حصار آینده..

۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

شات آپ پلیز!

یک دسته از آدم ها هم هستند که بسیار ساکت اند. نه که حرفی برای گفتن ندارند، نه؛ خودشان را به راحتی در معرض دید و قضاوت قرار نمی دهند. خوب و بد همه جا هست و نسبی ست.،اما از من بشنو، بسیار مراقب این دسته از مخلوقات باش. انسان های ساکت قابل تحسین اند و پاسیبلی هارمفول!

پ.ن1: گاهی فکر میکنم درس های زندگی ام را که به قیمت تجربه و زمان آموخته ام، که می توانستم فقط به قیمت زمان بیاموزم، آن هم زمانی اندک؛ شاید با خواندن و تفکری عمیق تر در یک بیت شعر...

چون مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد

پ.ن2:
"The more being quiet, the more safe being"


۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

خَفنیسم مجازی

این 'پارادوکس آف چویس' هم معضلی ست برای خودش. وسطِ فهمیدن ریمَن سالوِر، ولمان نمی کند با فکرهای تو در توی عوضی...

با خودم می گویم اینکه آدم تلاش کند وتقی به توقی بخورد، بخواهد خودش را بزرگ و زیاد و کار بلد نشان دهد، حالا به هر شکلی، شدنی نیست. یعنی تا یک جایی شدنی ست ولی ماندگار نمی شود که بشود. حالا تو این ذره بین را بگیر بر روی چیزهای خواستنی ات که به آنها نرسیده ای و هِی بزرگنمایی بازی راه بینداز، نمی شود که بشود!

فی الجمله، اینکه ما همه دوست داریم خفن بوده و از در که وارد می شویم، خبرنگارها امان ندهند و گزارش و عکس روی جلد و خوشتیپ و پولدار و عینک دودی و سیگار برگ... همه و همه خوبند از دور.
علی ای حال خودِ خودت را که قبول نکنی و نخواهی کنار بیایی با آنچه که هستی و بدست آورده ای، همیشه زمین خورده ای (یور فیلینگز)...

به گزارش هواشناسی که نگاه کنی، همه ی روزهای خدا ابری نیست!

۱۳۹۵ دی ۱۹, یکشنبه