۱۳۹۵ بهمن ۲۹, جمعه

مختار

به تاریخ زمستان چند سال پیش، کتابی خواندم از دکتر شریعتی. آن زمانها زیاد می خواندم از این کتابها که مثلا پیدا کنم گمشده ی ذهن و زندگیم را، تو بگو: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شب و ملول تر شد!

اسم کتاب بود چهار جبر انسان!

حالا نزدیک به 10 سال از آن روز می گذرد و من هنوز اندر خم کوچه ای اولم. باید قبولشان کرد مثل خیلی ها و خیلی چیزها. نقطه ی تلاقی کم ندارند این اجبارهای تکراری و ابدی!

می خواهم حل کنم مسئله را و مثل معمول، حل می شوم در مسئله..

نشسته ام روی کاناپه ی همیشگی این روزهایم و به انتخاب های اجباریم می اندیشم برای حصار آینده..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر