به تاریخ زمستان چند سال پیش، کتابی خواندم از دکتر شریعتی. آن زمانها زیاد می خواندم از این کتابها که مثلا پیدا کنم گمشده ی ذهن و زندگیم را، تو بگو: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شب و ملول تر شد!
اسم کتاب بود چهار جبر انسان!
حالا نزدیک به 10 سال از آن روز می گذرد و من هنوز اندر خم کوچه ای اولم. باید قبولشان کرد مثل خیلی ها و خیلی چیزها. نقطه ی تلاقی کم ندارند این اجبارهای تکراری و ابدی!
می خواهم حل کنم مسئله را و مثل معمول، حل می شوم در مسئله..
نشسته ام روی کاناپه ی همیشگی این روزهایم و به انتخاب های اجباریم می اندیشم برای حصار آینده..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر