۱۳۹۵ بهمن ۲۹, جمعه

مختار

به تاریخ زمستان چند سال پیش، کتابی خواندم از دکتر شریعتی. آن زمانها زیاد می خواندم از این کتابها که مثلا پیدا کنم گمشده ی ذهن و زندگیم را، تو بگو: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شب و ملول تر شد!

اسم کتاب بود چهار جبر انسان!

حالا نزدیک به 10 سال از آن روز می گذرد و من هنوز اندر خم کوچه ای اولم. باید قبولشان کرد مثل خیلی ها و خیلی چیزها. نقطه ی تلاقی کم ندارند این اجبارهای تکراری و ابدی!

می خواهم حل کنم مسئله را و مثل معمول، حل می شوم در مسئله..

نشسته ام روی کاناپه ی همیشگی این روزهایم و به انتخاب های اجباریم می اندیشم برای حصار آینده..

۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

شات آپ پلیز!

یک دسته از آدم ها هم هستند که بسیار ساکت اند. نه که حرفی برای گفتن ندارند، نه؛ خودشان را به راحتی در معرض دید و قضاوت قرار نمی دهند. خوب و بد همه جا هست و نسبی ست.،اما از من بشنو، بسیار مراقب این دسته از مخلوقات باش. انسان های ساکت قابل تحسین اند و پاسیبلی هارمفول!

پ.ن1: گاهی فکر میکنم درس های زندگی ام را که به قیمت تجربه و زمان آموخته ام، که می توانستم فقط به قیمت زمان بیاموزم، آن هم زمانی اندک؛ شاید با خواندن و تفکری عمیق تر در یک بیت شعر...

چون مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد

پ.ن2:
"The more being quiet, the more safe being"