حدیث مطرب و می گوی و راز دَهر کمتر جوی / که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را
۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سهشنبه
دربند
گاهی وابستگی فراتر از زیاد می شود و آنقدر بالا و بالاتر می رود که می شود دلبستگی. دیگر ذهنت کاره ای نیست و تحلیل و تدبیرِ خواستن همه به فرمان دل در می آیند. که دیگر جدایی ناپذیر می شود و فراموش نآشدنی. می شود همان همیشه خواستنی.
و این لذتی است که درد دارد. سختی دارد. غمت را افزون می کند وقتی که نیست و یا به نبودنش می اندیشی. یک دوست خوب. یک بازی مفرح. یک عشق جاویدان. یک لباس خوش پوش. یک صدای دلنشین. یک طعم دلچسب و یا حتی یک لحظه ی شیرین...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر