۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

دنیا زدگی

از غم به شادی، از شادی به غم، گاهی هم بی میلی و گاه سرخوشی از هیچ، شاید هم کمی تفکر.
دم دمای غروب و تایم برگشتش از کار بود. کلید که انداخت پریدم و در را باز کردم. آخر در این خانه کمی سخت باز می شد، مثل خیلی از درهای زندگی که به زور پشتکار و همت سرکار باز می شوند.
در را که باز کردم، چهره ی همیشه خندان و آرام ش فروغ همیشگی را نداشت. چشم هایش را می دزدید از من؛ حتما می دانست که این دو زینت چهره، فاش گوی راز دل اند.
نشست که بند کفشش را باز کند. معمولا این گونه از کفهایش جدا نمی شد. آخر موهایش کم پُشت بود و در مجموع، نمای از بالا جلوه ی دلخواهش نبود. به هر حال نشست و کیف دستی اش را کنار پاشنه ی در گذاشت. همراهش شدم و نشستم.
-          چیزی شده؟
با صدایی خفه و لرزان گفت:
-          دوستم فوت شده
انگار که منتظر بود کسی از او بپرسد حالش را. بار سنگین دلش را سپرد به ابرهای آسمان چشمانش و ... لازم بود. باید می بارید...
شربتی از گلاب و نعنا و کمی عسل برایش درست کردم که کمی برگردد به دنیای بی خبری، راستش را بخواهی حال خوشی ست که دنیا را به پشیزی نشناسی و ارزش نگذاری...
ناخودآگاه لپ تابم را روشن کردم و مستقیم رفتم به فولدری که یک وجب خاک رویش جمع شده بود. برگشت خورده بودم به پنج سال پیش، خاطره ی از دست دادن یک دوست، یک همراه. از آن ها بود که می شد روی او حساب باز کرد.
تمام صفحه، عکس های او بود با من. انتخاب بعضی به تصادف و بعضی به تجدید خاطره. تغییر شالوده ی ذهن من مدیون رفتن اوست. کوله بار دلم همه غم بود اما حال خوبی داشتم. آرش می گفت بهترین حال را تو داری. راست می گفت. دنیا برایم ساده تر از ساده بود. بی ارزش و بدون دغدغه...
صدای هق هق خفه ای مرا از گذشته بیرون کشید. باید زمان بگذرد تا بدانی و بتوانی...
صبح همان روز به خنده و شوخی، مثل همیشه، جدا شدیم و زندگی جاری بود. زندگی همیشه جاری بوده و هست. چه تو باشی چه نباشی.

فقط یادت باشد، تا هستی موثری. ارزشها و باید و نباید هایت را گاه و بیگاه مرور کن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر