۱۳۹۶ بهمن ۲, دوشنبه

درون گرا

امروز پس از سالها، به آنی، دوباره خواستم که نباشم...
شاید به حکم یافتن دنیایی تازه تر!

دوباره صبح شده، دوباره بیداری، و سرت را به بالشت میفشاری و میخواهی که بیشتر بخوابی، که کمتر ببینی و بدانی..


باور کن مرا، زندگیِ تو در نگاه توست..
شب می شود گاهی. نگاهِ من امروز سرد است!

فردا اما روزِ دیگریست..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر