۱۳۹۷ اسفند ۴, شنبه

در آسمان نگاه تو

از پنجره ی کوچک به بیرون نگاه میکنم. افقی تیره، توده ای از غبار که آدمها و کاردستی هایشان برایمان به جای گذاشته اند و ردپایی ابرآلود به جا مانده از جت هایی که انگار همیشه ی خدا عجله دارند. اما زمین وسعتی دارد به اندازه ی کوه ها و دشت ها و خانه های میان زمین های زراعی، شاه راه هایی که هر کدام به یک سو می روند و گاه گاه قطع می کنند مسیر همدیگر را. انگار که اصرار به درستی مسیر خویش دارند و با گذشتن از دل دیگری می خواهند نظری عوض شود و از این مسیر بدان مسیر تغییر کند. زمین تکه تکه است از این بالا و رنگارنگ. اصلا از بالا که می نگری حس بهتری دارد. از کل به جزء. شاید برای همین است که فکر میکنیم خدا در آسمان هاست و نظاره گر. این هم یکی از هزاران زاییده ی ذهنی انسان ها.
نزدیکتر قطره هایی کریستالی روی شیشه اند. طوری یخ بسته اند که آدم خیال می کند میخواهند ادای ستاره های درخشان را دربیاورند. زیبایی این نزدیک بینی و چشم پوشی از افق زمان را ترجیح می دهم، بعضا شیرین تر و رهاوردش آسودگیست.
سرعتمان بالاست و بیرون یخبندان و من حس گرما و سکون دارم. شبیه به تجربه های تلخ و آگاهانه ای که در مسیر عمر برایم قابل حس کردن نبوده و نیست. میبینم و میفهمم اما حسش فرق می کند با انتظارات دست چین شده ام. درست مثل زمانی که تعریف می کنند برایت از حس یک تجربه و مشتاقی به رسیدن، و می رسی و فرق می کند، از زمین تا آسمان.
هوا در حال تاریک شدن است و بود و نبود در حال محو شدن در کورسوی ماه تابان. دخترک رنگین پوست در صندلی جلوی من نشسته و به شیرینی زبان فرانسه بهانه ی شکلات می کند. مشکل او با یک شکلات حل می شود اما موقت. من نیز با او همراه می شوم. دلم هوای شکلات مشگل گشا کرده..

زمین همین زمین است و زمان همان زمان. آسمان دید توست اما که متغیر است. از بالا بنگر!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر