۱۳۹۷ اسفند ۲۶, یکشنبه

آخرِ بازی

امروز که من باب مزاج به مستراح رفته بودم، عنکبوتی را دیدم. او نیز مرا دید و به آنی چونان دست و پای طویلش را جمع کرد و در همان جا سُکنی گزید که گویی مرده است. مفلوک نمی دانست که من می دانم که او نمی داند که دارد نقش مرده را بازی می کند.
من هم با چند قطره آب اطرافش را خیس کردم تا بداند  که نمی داند. اما باز هم تکان نخورد. چند ضربه ای آرام به او زدم که آهااای، برخیز ای بخت برگشته و فرار را به قرار ترجیح همی ده. اصلا به طرز فجیع الوصفی در نقشش فرو رفته بود. من برای کار دیگری به مستراح رفته بودم.
به آنی همی شدم که با یک ضربه دو عدد از پاهایش را قطع کردم بَلکم فرار کند اما... تکان نخورد که نخورد. فکر کنم از همان اول که مرا دید سکته کرده بود.
او را کُشتم. او قبلاً مرده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر